تبليغاتX
بغض

بغض
دست نوشته هایی ناچیز

زندگي براي من
طرحي از نقاشي است

بومي از رنگ سفيد،
قلمويي؛
گاه مشكي،
گاه قرمز،
گاه سبز،
گاه كه حرفي نيست،
زرد زرد...


زندگی ثانیه ای تلخ پر از آزادیست

amir2005_helishdragon@yahoo.com

» مرداد 1388
» آبان 1387
» مرداد 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» تیر 1386
» بهمن 1385
» دی 1385
» تماس با من
» سایه سعادت
» فقر
» لحظه هايي چون فرج
» خبر
» نقاشی ای از یک شب
» پیام تنهایی
» نیازمند
» قیام
» هفته ای بگذشت
» لحظاتی سکوت

سایه سعادت شنبه 1388/05/24

مزرعه ايست دور دستها

دور دستهايي به دور از حس دوري

 

 

پشت يك تنگ بلورين،

خانه اي پيداست

خانه اي،

           كه به سختي مي شود دركش كرد

درون آن تنگ پر از زاغهاييست

زاغهايي،

            كه از مزرعه اي ترد شدند

زاغهايي،

            كه از دايره خوشرنگ مترسكها ترسيدند

زاغهايي،

            كه اسير تنگي بي ماهي شدند

 

خانه در افسانه كند دويدن،

تاريك شد!

نردباني،

راه سنگيني را بدنبال كشيد!

و

باد،

در همهمه مشكوكي به نام سكوت،

                                 سر به بيابان گذاشت

 

 

(تاريكي،

           سرماي بي جان است

راه پر تقاطع،

           سنگين است

بيابان هم،

           بي راه خروج.)

 

 

مزرعه سر سبز است؟!

- هر مزرعه اي سر سبز است-

 

آري،

هر مزرعه داري هم مي داند

مي داند،

بايد بر تلاش،

بر محصول،

              نماز نهاد

و

نماز كه نهادند

                 مزرعه نزديك شد

                 و

                 خدا را حس كرد


فقر یکشنبه 1388/05/18

فكر من فقر را در باغچه اي مي جوييد

 

به سراغ قاصدكها رفت،

ديد كه بي تابند.

به شقايق رو كرد،

او رو برگرداند.

(آب زلال

خاك در فكر تپيدن

حسرت آزادي بي اندازه)

هيچ جايي فقر چهره نمي نماياند

فقط فقر را جايي مي شد حس كرد،

كه خدا پا نهاده بود.

جايي كه زمان،

عذاب را تاخير داده بو.د.

آنجا كه،

شب، روز را پيوند داده بود بر مرگ.

آنجايي كه،

نگاه، سردابها را با سنگ پر مي كرد.

 

 

از خدا خواستم فقر را توصيف كند!؟

نگاهي بر اطراف كرد و گفت:

فقر؛

شانه به شانه با بندگانست.

خط به خط با بي تابيست.

فقر، انتهاي اميد است.

 

گفت:

به دريا بنگر،

بي كرانه هايي را مي بيني،

بي كرانه هايي كه مي بلعند،

و

به قول دوستت،

حسرت نرسيدن را زنده مي كنند.

 

گفت:

فقر اينست،

فقر؛

ديدن،

شنيدن،

بوييدن

و

گفتن

از چيزهاييست كه،

حسرت آزادي را به رخ مي كشند.

لحظه هايي چون فرج پنجشنبه 1388/05/15

رستگاري، پشت داستاني تلخ است

خدا، نزد اين درخواستهاست

 

دانايي، حسرت كوبيدن است

خواستن، ناپيداست

 

راه، افسانه جغجغه ها را آگاه است

نظم، بي ادعاست

در هوايي،

ساحلي،

سراب را باور كرد

لحظه اي، شادابي پرپر زد

 

تنهايي، فقر اميد را حس مي كرد

دلتنگي، سهم رهايي مي جوييد

 

 

و خدا باز مي ديد؛

كه كساني منتظرند

كه كساني، براي رفتن تا اوجها،

اشك ميريزند

 

هنوز قفس انتظار،

انتظار را مي لمسيد

و

هنوز ايمان، پابرجا بود

و

بودند كساني،

كه براي انتظار اشك بريزند

لحظه، لحظه تكميل ماه بود

فتوا، فتواي نيمي از شعبان

 

ساز مولودي غمگيني همراه داشت

سوز، شوق زيادي را بلعيد

 

 

آنشب،

هنر،

شادي را ميخواست

 

پر از شادي و شور بود،

ولي،

آرامش بر هم زد

خسوف گرمي داشت

لحظه هايي كه خدا،

شادي تلخ غروب را دزديد

 

صداي خستگي ناپذير حسرت خوردن

كه چرا من نباشم آنجا؟!

بوي فرج پيدا بود،

رحم بر خوبان شد،

و بدان لمسيدند،

لحظه هايي اشك را... .

 

 

آنروز به پايان رسيد

انتظار لحظه هاي ظهور،

باز شد،

يك جمعه

يا

چهارشنبه


» انجمن شاعران جوان معاصر
» وب سايت شعر نو (مقدمگاه شاعران جوان معاصر)
» عسل جون
» قلب يخي
» ترنم و ...
» مهربانم نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
» ۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
» خزانه دل(مژده)
» نانا قشنگه
» M-RaP
» مدادومدار(خلیل جلیل زاده)
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme