فكر من فقر را در باغچه اي مي جوييد
به سراغ قاصدكها رفت،
ديد كه بي تابند.
به شقايق رو كرد،
او رو برگرداند.
(آب زلال
خاك در فكر تپيدن
حسرت آزادي بي اندازه)
هيچ جايي فقر چهره نمي نماياند
فقط فقر را جايي مي شد حس كرد،
كه خدا پا نهاده بود.
جايي كه زمان،
عذاب را تاخير داده بو.د.
آنجا كه،
شب، روز را پيوند داده بود بر مرگ.
آنجايي كه،
نگاه، سردابها را با سنگ پر مي كرد.
از خدا خواستم فقر را توصيف كند!؟
نگاهي بر اطراف كرد و گفت:
فقر؛
شانه به شانه با بندگانست.
خط به خط با بي تابيست.
فقر، انتهاي اميد است.
گفت:
به دريا بنگر،
بي كرانه هايي را مي بيني،
بي كرانه هايي كه مي بلعند،
و
به قول دوستت،
حسرت نرسيدن را زنده مي كنند.
گفت:
فقر اينست،
فقر؛
ديدن،
شنيدن،
بوييدن
و
گفتن
از چيزهاييست كه،
حسرت آزادي را به رخ مي كشند.